من مال این زمونه نیستم بخدا !

چهارشنبه 15 آذر 1396 02:08 ق.ظ

نویسنده : مهدی



مثلا شیراز بدنیا می اومدم، تو کوچه پس کوچه های روستاهاش قد می کشیدم و بزرگ
می شدم ، دانشگاه هم نمی رفتم اصلا !از ار
ث بابا بزرگه یه مغازه کوچیک می خریدمو
 کتاب فروش
ی راه مینداختم، صبح ها با بوی عطر بهار نارنج حیاط خونه بابابزرگه بیدار
 م
ی شدم .نون داغیو چای کمر باریکیو  تخت کنار حوضیو شمعدونی گل قرمزی بود
مثلا !بعد صبحانه دوچرخه بدست راه م
ی افتادم سمت حجره و غرق بوی کاغذ تا صلاة
ظهر، بعدش مسجد جامع
و بعد هم قهوه خونه بغل مسجدو دیزی و چایی بعدشو قلیون
بعد ترش !غروب نشده در مغازه  رو چهار قفله می کردمو راه می افتادم سمت خونه،
 خونه بابا
بزرگه از اینا بود که یه حوض وسطش بود و دور تا دورش اتاق اتاق  بود، از این
 اتاق ها
یی که شیشه پنجره هاش هفت رنگه مثلا  مامان بزرگه حیاطو آب جارو کرده بود
 و سفره شامو وسط عطر خاک نم  خورده پهن کرده بود، بعد یکی یکی عمو ها و عمه ها
با تخم و ترکه هاشون ! میومدن سر سفره و بعدشم هندونه تو حوضو بگو بخندو آخر سر
 هم پشه بندو تختو ستاره های آسمونو و خواب و خواب و خواب.



دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: مثلا ،
آخرین ویرایش: شنبه 19 خرداد 1397 01:24 ب.ظ